پارت سی :

هومن از اتاقش بیرون آمد و همزمان رو به آرش گله کرد:
- آرش با شیشیه؟!... خوب بقیه هم از همون شیشه آب میخورن لعنتی.
آرش دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و نگار گفت:
- این عکسای آقای ابراهیمی طلسم شده داشتم اونا رو ادیت میکردم. انگار قرار نیست این بنده خدا بیاد عکساشو ببره.
- بنده خدا آقای ابراهیمی دیگه عادت کرده هر روز زنگ بزنه سراغ عکساشو بگیره و من بگم هنوز حاضر نیست...
این ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    شهاب کجاست الان؟خبرداره از نگار؟

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    کمی جلوتر متوجه میشی عزیزم🌺

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    0

    دوست داشتم عالی بود

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوشحالم براتون دوست داشتنی بوده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️